ضرورت حذف نگاه ابزاری به جان انسان

در داستان حضرت خضر و موسی(ع) در قرآن (سوره کهف، آیات ۶۰-۸۲)، حضرت خضر کارهایی انجام می‌دهد که از نظر ظاهری عجیب و حتی غیراخلاقی به نظر می‌رسند. که مهم‌ترین آن‌ها قتل یک پسربچه است به گونه‌ای که واکنش شدید حضرت موسی(ع) را برمی‌انگیزد که چرا این کودک پاک را به قتل رساندی… اما وقتی حضرت خضر دلیل کار خود را توضیح میدهد، مشخص می‌شود که این کارها بر اساس یک حکمت الهی و دانشی بوده که خداوند به او داده و حضرت موسی(ع) از آن بی‌خبر بوده است.

قرآن در این‌جا گویی قصد دارد بگوید که نگاه خدا به زندگی و مرگ انسان‌ها، فراتر از احساسات انسانی و بر اساس یک برنامه‌ی بزرگ‌تر و کارکردی است که ما از درک آن عاجز هستیم. به عنوان مثال حضرت خضر در آیه‌ی ۷۴ و بعد ۸۰-۸۱ سوره‌ی کهف، می‌گوید که اگر آن پسربچه زنده می‌ماند، پدر و مادر خود را به کفر و طغیان می‌کشاند، و خدا به جای او، برایشان فرزند بهتری قرار داده است.

این مهم نشان می‌هد که به قتل رساندن پسربچه، به دستور و خواست خداوند و نه از سر خشم یا بی‌احساسی، بلکه با نگاهی ابزاری و کارکردی برای تحقق یک هدف مشخص بوده است.

این نگاه کارکردی و ابزاری به جان انسان‌ها را در اسلام یک نوع “عدالت غایی” یا “حکمت الهی” معرفی می‌کنند که با احساسات روزمره‌ی ما جور درنمی‌آید. ما انسان‌ها معمولاً مرگ را با غم و از دست دادن می‌سنجیم، ولی در این داستان، گویی مرگ یک ابزار است برای حفظ تعادل یا اصلاح مسیر زندگی دیگران. این شاید به این معنی باشد که ارزش جان انسان‌ها در اسلام به کارکردشان در نظام الهی گره خورده است،و نه صرفاً به وجودِ مستقلِ خودشان.

خیره‌کُشی‌ست ما را، دارد دلی چو خارا    ***   بُکْشد، کَسَش نگوید: «تدبیرِ خون‌بها کن»

در این بیت حضرت مولانا نیز به یاری اشاره می‌کند(خداوند) که بی‌رحمانه و بدون احساس عمل می‌کند، می‌کشد و حتی در پی جبران یا توجیه هم نیست. اعمالی که از دایره‌ی فهم و احساس ما خارج هستند و بی‌رحمانه به نظر می‌آیند و در ادامه می‌گوید:

بر شاه خوب‌رویان واجب وفا نباشد *** ای زردروی عاشق، تو صبر کن، وفا کن

یعنی این کنش الهی را پذیرفته و از انسان‌ها نسبت به آن‌، صبر و وفا می‌طلبد.

در واقع نسبت به موضوع جان انسان‌ها، یک تفاوت بنیادی بین دیدگاه انسانی و الهی وجود دارد. ما به زندگی و مرگ از پرسپکتیو و زاویه‌ی دید خودمان که محدود به زمان و فضایی‌ست که در آن زیست می‌کنیم نگاه می‌کنیم، ولی دید الهی یک قدم عقب‌تر و با زاویه‌ی دیدی کلی و تصویری بزرگ‌تر آمیخته است.

شبیه به تفاوت زاویه‌ی دید یک فرد معمولی نسبت به کنش‌ها و روابطش، با زاویه‌ی دید یک جامعه‌شناس نسبت به آن‌ها که اتفاقاً در مقام سیاست‌گذاری نیز قرار گرفته باشد!

با وجود این نگاه کارکردی به جان انسان‌ها، در قرآن و در تعالیم اسلامی و دینی جان انسان‌ به شدت تقدس داده شده است! این موضوع شاید یکی از تناقض‌های بزرگ در ادیان به نظر برسد. گویی با دو لنز مختلف سر و کار داشته باشیم: یک لنز انسانی که در آن جان انسان‌ها مقدس و بی‌نهایت ارزشمندست، و یک لنز الهی که گویی همه‌چیز را در یک پازل بزرگ‌تر می‌بیند.

در آیه‌ی «وَمَنْ أَحْیَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْیَا النَّاسَ جَمِيعًا» (مائده:۳۲)  نجات جان یک نفر مثل نجات جان همه‌ی بشریت فرض شده است. این تمثیل ارزش بالای جان انسان را به نمایش می‌گذارد. ولی به عنوان مثال همان داستان حضرت خضر به ما می‌گوید که این ارزش، مطلق و بی‌قیدوشرط نیست؛ بلکه در یک چارچوب بزرگ‌تر معنا پیدا می‌کند. شاید این مقایسه به خوبی نگاه کارکردی خداوند به جان انسان‌ها را روشن کند که منجر به اولویت‌هایی می‌شود که برای ما با افق دیدی لحظه‌ای و احساسی قابل درک و فهم نیست.

عشق می‌گوید تو همه‌چیز هستی و حکمت می‌گوید تو هیچ‌چیز نیستی، زندگی من همچون یک حباب شناور بین این دو حقیقت است!

این جمله از نیسارگاداتا ماهاراج، عارف هندی به خوبی به فهم بهتر ماجرا کمک می‌کند. و دقیقاً به سرگردانی ما بین نگاه انسانی و الهی نسبت به ارزش جان انسان‌ها مرتبط است. از زاویه‌ی دید عشق و احساس، هر انسانی خود یک جهان است و ارزشی بی‌نهایت دارد، اما از زاویه‌ی دید حکمت الهی، گویی ما فقط یک نقطه‌ی کوچک در یک طرح عظیم هستیم که وجودمان به کارکرد آن بستگی دارد. و زندگی ما نیز گویی به صورت مستمر بین این دو نگاه نوسان می‌کند و در همان لحظه که خودمان را در مرکز عالم می‌بینیم، دریافته‌ایم که در عین حال ذره‌ای ناچیز نیز هستیم!

در واقع خداوند در قرآن، نوع نگاه الهی به جان انسان(نگاه کارکردگرا) را به تصویر می‌کشد و در مقابل نوع نگاهی که انسان‌ها باید به جان انسان‌ها داشته باشند(ارزش‌محور) را نیز توصیف می‌کند. تصور کنید اگر انسان‌ها نیز بخواهند نسبت به جان یکدیگر رویکردی ابزاری و کارکردی اتخاذ کنند. آنگاه چه اتفاقی خواهد افتاد؟ فجایعی همچون جنایات هیتلر یا جنایات غزه رخ خواهد داد.

در نگاه ابن‌عربی یا مولانا، تأکید می‌شود که این نوع حکمت و قضاوت کارکردی فقط شایسته‌ی خداوندست. ابن‌عربی در «فصوص الحکم» می‌گوید که خدا «علیم» و «حکیم» است و فقط اوست که می‌تواند از دریچه‌ی کل به جزء بنگرد. امکان نشستن انسان‌ها به جای خداوند وجود ندارد چون در این صورت جنایات هولناکی رخ خواهند داد.

در همان داستان حضرت خضر، حضرت موسی(ع) که خودش پیامبر بوده، نمی‌تواند افعال حضرت خضر را بپذیرد و به آن‌ها معترض می‌شود، چون از دید انسانی، کشتن یک بچه‌ی بی‌گناه به‌هیچ وجه قابل توجیه نیست. این نشان می‌دهد که حتی یک انسان بزرگ مثل موسی(ع) هم از درک نگاه الهی عاجز است. حال تصور کنید که انسان‌های عادی و معمولی بخواهند با این نوع نگاه دست به قضاوت و اقدامات احتمالی بزنند؛ نتیجه‌ی آن با هر دلیلی چیزی جز خودسری، ظلم، و توجیه جنایت تحت عنوان «مصلحت» یا «خیر بزرگ‌تر» نیست. به عنوان مثال، رژیم تروریسیتی و غاصب صهیونیستی، با همین استدلالِ لنگ، وقیحانه توجیه می‌کند که کودکان فلسطینی بمب ساعتی هستند! باید کشته شوند تا بعدها در سنین جوانی به دشمن آن‌ها تبدیل نشوند و سلاح به دست نگیرند! در حالی که غصب سرزمین‌های فلسطینی، آواره کردن آن‌ها و ظلم سیستماتیکی که علت اصلی مبارزات و فعالیت‌های آزادی‌خواهانه‌ی آن‌هاست را نمی‌بینند. مبارزاتی که به صورت یک حقِ مسلّم توسط نهادهای بین‌المللیِ حقوق‌بشری، به رسمیت شناخته می‌شوند.

در واقع در طول تاریخ نمونه‌های زیادی وجود دارد از جنایت‌ها، جنگ‌ها یا پاکسازی‌های قومی که با همین منطق کارکردی توجیه شده‌اند.

اسلام در اینجا یک خط قرمز مهم ترسیم می‌کند: این نوع نگاه مختص خداوندست. حتی در احکام شرعی همچون قصاص، یک چارچوب سفت و سخت گذاشته شده که انسان‌ها نتوانند خودسرانه جان کسی را بگیرند. در واقع نگاه همه‌ی ادیان چنین هست. اما با ظهور مدرنیته و شکل‌گیری عقلانیت صوری، منطق نظام سرمایه‌داری به مرور، انسان و جان انسان را به ابزاری صِرف تقلیل داد. و این شروع وضعیتی‌ بود که امروز در آن قرار داریم.

عصر جدید که با روشنگری و وعده‌هایی مثل آزادی، برابری و پیشرفت شروع شد، وعده‌ی تعالی و رهایی انسان را داده بود، اما، به تعبیر وبر او را در قفسی آهنین و نامرئی به اسارت گرفت. نگاه کارکردی به انسان و به جان انسانی، در دل مدرنیته ریشه دوانده و انسان را از یک موجود با ارزش ذاتی، به یک ابزار برای ماشین بزرگ‌تر(اقتصاد، تکنولوژی، ایدئولوژی‌های سیاسی و یا …)، تبدیل نمود. انسان‌ها دیگر نه به خاطر خودشان، بلکه به خاطر کارکردشان در این سیستم حاملِ ارزش هستند. این دقیقاً همان نگاه کارکردی به جان انسان‌هاست: این بار نه از زاویه‌ی دید الهی، بلکه از زاویه‌ی انسانی و سکولار. تفاوت این دو در این است که در اولی، ما انسان‌ها فاقد عاملیت هستیم و کنش‌گر، حکمت و غایت متعالی‌ست، اما در دومی، انسان‌ها کنش‌گر هستند در حالی که پوچی، تناقض و توخالی بودن وعده‌ها و توجیه‌هات کارکردگرایانه‌ای را که مسبب جنایاتی هولناک شده‌اند را پیش روی خود می‌بینیم. آیا توجیهات هیتلر برای نسل‌کشی‌هایی که انجام داد و معرفی کردن یک نژاد به عنوان نژاد برتر برای اصلاح نژاد انسان‌ها و نجات زمین جز این نبود؟ و آیا جنایاتی که این روزها توسط رژیم صهیونیستی و با همکاری رژیم ایالات متحده در جهان صورت می پذیرد جز این است؟

تصور کنید که دو فرد میان سال در یک بخش از دریا در حال غرق شدن باشند و یک کودک در جای دیگری دورتر از آنها. و شما فقط یک ابزار نجات دارید که باید به یکی از این دو سمت پرتاب کنید. در صورت پرتاب این ابزار نجات، قطعاً کسانی که در سمت دیگر باشند خواهند مرد.چه انتخابی خواهید داشت؟ اگر با این استدلال که ارزش دو جان بیشتر از یک جان است، یا ارزش جان کودک بیشتر است و یا چیزی شبیه به اینها دست به انتخاب زدید نگاهی کارکردی و مبتنی بر فایده اتخاذ کرده اید که حتما دارای نقص هست. اگر بعدها متوجه شوید که آن دو فرد میانسال دانشمندان برجسته ای بودند و آن کودک به یک قاتل زنجیره ای تبدیل شده است چه؟ و یا برعکس؟ باز هم از انتخاب خود راضی می شوید؟ شاید در نهایت به صورت تصادفی و نه با انگیزه ای خاص به آن ها کمک کنیم اما این چیزی از این مهم نخواهد کاست که ما انسان ها از نظر علمی، در ظرفیت شناختی (Cognitive Capacity) و دسترسی به اطلاعات (Information Access) پرخطا، پر ریسک و به طور کلی ناقص هستیم و به همین دلیل هرگز نخواهیم توانست نگاه کارکردی خداوند را نسبت به موضوع مهمی چون جان انسان ها داشته باشیم.

به قلم: سید معین موسوی سرشت

  • admin
  • هیچ
  • 342 بازدید
  • 12 آوریل 25
برچسبها
مطالب مرتبط

دیدگاهی بنویسید.

بهتر است دیدگاه شما در ارتباط با همین مطلب باشد.

مجوز ارسال دیدگاه داده نشده است!

0